اول انارستان
راهي به انارستان
نویسندگان وبلاگ
سعید
آرشیو انارستان
اسفند ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
باغ های دوستان
يک دشت سادگی
شعرنو
بحث هایی از فرهنگ
بهار
مريم قديانی
سکسکه های يک مست
عروض
گوشه تنهايی من
حوض آبي
آسمان هشتم
پرشين وبلاگ
ليست باغ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
خروجی باغ
لوگوی دوستان

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
دنیا گذرگاه محبت است. اگر از آدمهای اهل صفا بپرسید، ادعا میکنند انسان به دنیا نمیآید مگر برای محبت کردن و به قول مولای شیرازی، عشق ورزیدن. اما این عشق چیست؟ غالبا آدمها وقتی دنبال عشق میگردند، آنقدر غرق در عاشق شدن میشوند که گاهی از حد معمول بالاتر میروند. از خیابان عشق میگذرند و به پیاده روی آن سوی عشق میرسند. یعنی کمی زیادهروی میکنند. به قول ظرفا کوچهی عشق بنبست است. یعنی به معشوق که رسیدید، دیگر تمام شد. اما کار انسان به عشق رسیدن است نه به معشوق. اساساً شغل انسان اصلی در زندگی عشق ورزیدن است. نه عاشق شدن و وصال. یکی از دوستان که نامهای کتابمانند نوشته بود، میگفت عشق با وصال تمام نمیشود، البته در معنای امروزی ما با وصلت. انسان جهاننگر، عشق را پروژهای میانگارد. در معنای اومانیته و رومانتیک، عشق معنایی انسانی و گاه جسمانی دارد. عشق در این معنا به وصال و گاه در آغوش کشیدن ختم میشود به در آغوش کشیدن زنی و یا در میان آوردن دل مردی منجر میشود. اما اصل کاری خود خیابان عشق است و باقی مقاصد ما پیادهروهای عشقند.
عشق یک مفهوم متافیزیکی است با توجه به صدور و ورود آن به ذهن انسان. مفهومی ذهنی است که در قالب دنیا معنی میپذیرد. از انتزاع به میان ماده آوردن عشق تربیتی دنیایی و مهارتی انسانی میطلبد. میتوان عاشق ماده شد. میتوان عاشق موجود شد و یا عاشق مفهوم و معنایی که فقط میتواند در قالب ذهن بگنجد. میتوان عاشق زنی شد و یا مردی و او را به عنوان الههای انسانی مورد ستایش قرار داد. میتوان همچنان مرید عطوفت و معرفت انسانی گشت که چه زن و چه مرد برای انسان مورد احترام و بالای تصور باشد. میتوان همچنین وابستهی اموری در دنیا گردید که بهر این دنیا بوده و به جسم و روح انسان تعلق ندارد. چیزی خارج از اندیشهی انسان است و حتی خارج از سیطرهی غریزهی انسان.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ - سعید
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف
باید دانست نور چیست که مهتاب را نمایان میکند. آب آگاهی است. گیاه قانون است و نور که پنجرهها را به تپش درمیآورد، فرود و نزول مهر الهی است. نور مانند فلسفهی صدرایی مهر الهی است. وقتی در نماز ماه جریان داردف یعنی این نماز انعکاس نور در دل انان است. ولی چرا ماه و خورشید نه؟ ماه منبع غیر است و خورشید تشبیه به منبع اصلی است. اگر خدا منبع نور و به مانند خورشید باشد، انسان میتواند این نور را از منبع بگیرد و بازتاب دهد. نوری که میتواند بازتاب شود، از جنس خورشید نیست ولی این جسم خاکی میتواند نور را بازتاباند و در خود محصور ننماید. هنگام خواندن نماز انسان به ماه تبدیل میشود و چون ماه نور را بازتاب میدهد. در نمازم جریان دارد ماه یعنی ماهیت نماز ماهیتی نورانی است که بسته به خواندن آن نور جریان پیدا میکند. سخن گفتن از ماه، به علت ماهیت خاکی انسان است که خورشیدی نبوده و غیرمنبع است و این نماز است که انسان را میتواند به منعکس کنندهی نور تبدیل کند. نماز انسان را ترقی میدهد. پس ترقی انسان به سمت نور و واسطهی نور شدن نماز است. یعنی خواندن نماز تنها خواندن نماز نیست و نماز خواندن شرطی دیگر میطلبد و آن این است که نوری که از منبع گرفتهای بتوانی منعکس کنی. به این صورت میتوانی طیفهای نور را بدون کم و کاست آنچنانکه گرفتهای بازتاب دهی. انسان که نماز میگذارد، امانتدار نور وجودی خدا میشود. ...
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/٢۳ - سعید
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت
تار هم می زد
خط خوبی هم داشت
پدر ِ نقاش ، نقاش است . آدم ها نقاشند و زندگی را برای خودشان نقاشی می کنند . آدم ها خالق نیستند ، نقاش اند ، مهندس اند . آدم ها آهنگ می خوانند . آهنگ ها و مولد آهنگ ها ساخته دست آدم هاست . سرود ها و نوشته ها دسترنج آدم هاست . انسان می تواند طرح بکشد ، بسازد ، بنویسد و بنوازد . انسان آنچه را می کشد که هست . آن چه را می خواند که هست و آن چه را می نویسد که هست . حتی اگر در اندرون زمین باشد ، هست ، فقط انسان آن را کشف می کند .
انسان ماشین می سازد ولی حرکت نمی سازد . انسان رنگ می زند ولی خلق نمی کند . این هنر انسان است که او را از حیوان متمایز می کند . حیوان بینایی انسان را ندارد که بیابد . انسان هنرمند است و برای این هنر است که انسان است . انسان بی هنر انسان نیست ، حیوان است . انسانی که نمی فهمد و نمی بیند انسان نیست . از حیوان هم پست تر است . هنرمند انسان است و بی هنر حیوان .
پدر فقید هنرمند است . مرگ هنرمند است که مهم است و مرگ انسان مهم است . دو سال که می گذرد هنر جاودانه می شود . مرگ هنرمند هم حس می شود . چون دیگر هنرش نیست . ولی هنوز آسمان آبی است و انسان دوباره باید دل خوش شود تا بتواند به هنر برسد و زیبایی را درک کند و از چهره های زیبای جهان نقش بکشد و آن ها را درک کند . کسی که زیبایی ها و شادی های چهره ها را نفهمد هنرمند نیست و لابد انسان هم نیست .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۳/٩ - سعید
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
از دایره بیرون می رود . برای مدتی در تمام دنیا گشت می کند . از محدودیت لحظه ها و واحه ها که فراتر رفت ، در گستردگی اندوه های دنیا غوطه می خورد . در لطافت عرفان دنیا غنی می شود و از باغ پرطراوت آن سرمست می شود . از محصولات علم روز استفاده می شود . تنوعات و مصنوعات بشری که انواع و اقسام آن مانند تک و تک نور چراغ های آویزان از ریسه می درخشد . آدمی آزاد پله پله با درس تدین و مذهب به دیدار خدا می رود و هر لحظه نزدیک شدن به خدا چون پله ای ترقی است که انسان را ه دلدار نزدیک می سازد . در این سیروسلوک انسان عابد وقتی به شک هم برسد آن را می پوید و عرضه می کند تا در نهایت بیماری شک او با داروی یقین درمان شود . بی نیازی در عالم ماده نصیب هرکسی نمی شود . سلوک معنوی و سیر دنیوی برای توام بودن نیاز به بضاعت نفس و قدرت پرهیز دارد و آن درک استغناست . و آن مانند نسیمی آرام و ملایم و خنک است که دل و روح انسان را می نوازد و برای تکامل تشویقش می کند . انسان های غنی از نفس با مهربانی زندگی آرامش پیدا می کنند . مردان و زنان با محبت دنیای خود را تبدیل به باران زاری می کنند که در آن همیشه گیاه های رستنی هست و صفا هست . محبت اگر نباشد انسان مانند دشت ترک خورده ای است . این دشت با طراوت غنی و دلپذیر استغنا و آرامش نفس به واحه ای دلپذیر تبدیل می شود .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٢/۱۸ - سعید
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر ز آب روان
هرکسی زادگاهی دارد . هر شخصی به جایی که در آن متولد شده است منسوب است . اکثر مردم رنگ افتخار شهر و دیارشان را به خود می گیرند . هیچ کسی نیست که از وطن خود گریزان باشد . وطن مرز ندارد ولی مرکز دارد . وطن هر کسی جایی است که نام وقلب او با آن پیوند خورده است . کسانی که دین بیشتری به زادگاه خود دارند بیش از هر کس دیگری به آن مفتخر بوده و خدمت می کنند . درد وطن مانند درد جان است .افتخار وطن افتخار این گونه آدم هایش است . این افراد همچنان که وطن خود بر دیگران ، به جان خود نیز بر شعور خود افتخار می کنند . در وجود خود چیزی دارند که آن را با دنیا عوض نمی کنند . آدم هایی بر وجود خود افتخار می کنند که قدر و منزلت آن را بدانند . انسان هایی که به وجود خود و وطن خود افتخار می کنند جز با هم ارز و یا بیشتر وجود آن را عوض نمی کنند . انسان های بزرگ از زندگی ناله نمی کنند . برای تکه نانی و دَم ِ نفسی که می کشند قانعند و آن را نعمت می دانند ....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٢/٦ - سعید
جنگل شده ای ، انبوه بی نظمی . هر کسی سازی می زند . هر برگی اندازه ای می گیرد . هر درختی پهنایی می گزیند . آن که نیرومندتر و تنومندتر است ، دست بر آسمان سقف کرده ، آفتاب جمع می کند . قدرتمندتر می شود . تنومندتر می شود . ارتفاع کوه می شود . برای یافتن میوه ای بر اوج ها به پرواز باید ، آسمان ها را پیمود .آنان که عجوزه و ضعیف اند در زیر پاهای تنومندان مانده اند . برگ های تودرتو ، درختچه های باری به هر جهت ، هر کس هر جا توانسته روئیده ؛ رستن را حساب و نظمـــی نیست . زمین تقسیم شده و همة باران خورده شده است . بدون آن که هدفی معین و حساب شده در این ورطه باشد . این که جنگل ، جنگل است ، استعدادهای طبیعی آن است . جاهایی که جنگل شکل گرفته ، باران و نور به وفور است . دریا و رطوبت در نزدیکی آن است . بی قانونی جنگل به صورت طبیعی خود قانون است . کفة ترازوی آب و خشکی وقتی نابرابر باشد باید برنامة تقسیم آب حساب شده پیمایش شود . مثل برادرانی می شود که سهم الارث را یکی می برد و کاسة دیگران تهی می ماند . باغبان می گفت بادیة بالا سه واعظ داشت . آن دو که از نعمت حیا سریع تر بودند همة مجالس را چیده بوده و افتخار کسب رزق دنیا و مابعد را از شمول نفر آخر ستانده بودند . سومی لاجرم کوچ کرد چون در نهایت از سوی برادران واعظ خود به دعایی میهمان می شد . درختان قدرتمند نیز نهال های ضعیف را که زیر سایه شان انتظار چندین سالة نور می کنند هیچ گاه نمی بینند. آن ها درختند و تو باغ و مادر درختان هستی و قدرت دریافت این را داری که یا خودت رسم خود را دین کنی و یا به آن هایی که فرصت گفت می خواهند نشط دهی . تو جنگل نیستی ، باغ هستی و می توانی برای نظم خود از هوش و معنی استفاده نمایی . می توانی به دشت تفکر فرو روی و پستی و بلندی های خود را به نفع همه نظم دهی .
" همه می مانند .
بر این ، نظمی ، قانونی
آب ،
خاک ،
و برگ
مصداقی باید .
قدرت و شوکت منظم
بلند و کوتاه ، یک شمول
همه یک بودن ،
آشنای هدفدارنه جنگل بی تخم و آب و رستن ،
خودرو و آبستن
همه با هم
جزئی از باغ مانند ."
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - سعید
حورای سبز پوش ، دلالان نیستی ، محتاجان فخر و تملک و تجسم اند . آنان زنار خود را از خواستن می سازند و بر خواهش های خودمهر توانستن می زنند . نیستی پرستان عاشق همة هستی انـــــد . آن چه در اطرافشان هست در خود فرو برند غافل از این که شاید جذب آن باعث نابودی شان گردد . این دلالان برای خواسته خود دست به زور می یازند تا آن چه خواهند بیابند . مطلوبشان اگر ضعیف باشد در مصاف اول بر آن چیره می شوند . گاه سنگر مقصود خاستگاه منجنیق عدم را می شناسد ، هوش خود پنجه می کنـــد . این موقع استاد عدم از در تزویر بر او وارد می شود . چنان می نماید که خود خواسته اند و آن چه نامطلوب است یا خود حریف است و یا دیگرانی که سنگر دشمن نامشخص شود و آن گاه از خنجر پشت بر او فائق آید . گاه از حاشیه های هدف بر او دشمن می تراشد . این گونه خود بدون آن که اظهار دشمنی کند در قالب دوست نقشة شوم خود را عملی می کند . گاهی تزویر هم عملی نمی شود . سلاح زیور به ملکه ها می پوشاند . آن گاه سستی و خمودی از جانب ملوک هوش بر ستون هدف وارد می شود . چیزی در دشمن نیست مگر زیبایی و طنازی هایی که قطره قطره می کشد به سوی بازی های بی خردی و آن وقت است که دلالان تقابل را به جای جنگ و طلب به بیمای می کشند و دیگر سنگری نیست تا بـــرمنجنیق اقلا خرده بیاندازد . مالک عدم صاحب همة فخرها ، تملک ها و تجسم ها می شود . دلالان نیستی به هر طریق بتوانند زوار خود را زیـــاد می کنند ؛ بازارشان در رونق افتد ، همیشه جنس و مشتری داشته باشند . راه هایی هم هست که دشمنی تمام نشود . دشمنی دلالان نیستی ، خودخواهی شان است . برای آن ها خواستن فقط تملک است ، نه چیز دیگر
" همة جلبک های زمین
ساختة مرداب ها هستند .
و یا مردارهای ساختگی
آب روان مهربانی است
مرداب قساوت رفتن است ."
بر روی بزهکاران خواهش باید گذشت ، نتوانند در روی زیبــــایان جاریِ عشق ، شکل های ماندگار بتراشند .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٤ - سعید
حکایت تو حکایت آن باغی است کـــــه باغ انگور در میان با درختان خرما احاطه و میانش کشتزاری حاصلخیز دارد . همة درختان میوه های خود را بی کم و کاست عرضه می کنند . وسط باغ جویی زلال روان است . وجود و اندیشه اش را توازن پر نمی کند . تفاخــــر وجودش را پر می کند . به باغ کم آب کناری اشاره های متکبرانه می زند . نفسش ستم کار می شود . پائیــــز و طوفان از ایدش می رود . شب و صیاد یادش می رود . اهریمنان و دشمنان خود را از دوست تمییز نمی دهد . آتشی نقد می کند . شبی ناباور با خاک صبح یکسانش می کنــــد . وقت شبنم آب جوی در قلب زمین می رود . باغ متکبر تشنه و خشک می شود . تگرگ ها و اشعه ها میوه ها و آثارش را می پوکاند . باغِ خشنود بدست بادها زیر و زبر و فانی می شود . اثری از آن نمی مانــــد . بیابانی می شود خشک و همة هویتِ تفکر خود زا باز می یابد .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢۳ - سعید
بارش هاي قبل را زمين و باغ هايي كه دارد فرو خورده اند . دشت هاي باز و بيابان ها هم آب را فرو مي خورند . اما حاصل باغ ازاين آب ها زيبا تر است . باغ همة باران را به توليد همت مي كند . باغ باران را ميوه مي كند و برگ ، باران را نعمت مي كند . گاهي هم نعمت زياد مي شود . انگار تعداد ميوه ها بايد هميشه از باران بيشتر باشد . اين قدر باران را كسي نمي خواهد . حدي در باران بايد . خواستن باران هم همين طور . اگر باغ ها هرس شوند ، كمي باران كافي خواهد بود و اين قدر اهل كشت آرزوي باران نمي كنند تا اسراف باغ هاي شلوغ را جبران كنند .
" تمام نمي شود !؟
تمام مي شود
باران "
هوا گرم مي شود ، شاعر تَرَك مي شوم . هوا سرد مي شود . لرزش درنگ شده ام ، ايستاده ام . من ايستاده ام و به تماشا مشغولم . چه چيزها مي بينم و نمي توانم گفتن ؛ چه چيزها مي گويم و تو را آسايش پذيرفتن شان نيست ! اين همه متهـــــم به عيب گويي و طعنه مي كني و اين دلسوزي مـــرا در اين سرد و گرم روزگار به انگشتِ " تو " گناهكـــــار مي دانـــي . گفته اند محبان فقط حسن محبوب را می بینند . اما من محب همین وجود تو نیستم . من اگر عاشقی منوط به پذیرفتن تضادها و مرض ها به عنوان برگ تقدیری باشد آن نیستم . من عاشق نیستم .
" من عاشق نیستم .
مرگ عاشق ماست
برگ های تن تو
عاشق ماست "
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/٢٤ - سعید
پرنده اي مي پرد . چراغ هايي در تاريكي باغ مي درخشد . به يقين حشرات جنبنده ستاره اند . رنگ باغ در اين غروب نيمه تاريك بيشتر شده است . من براي شب هاي باغ هم عشقي وسيع دارم . شب هاي آن از جنس نيمه فراموشي و نيمه رويا است . شب هاي آن مثل لحظه هايي است كه خودم را گم كرده باشم و در پي يافتم دل گم شده ام بگردم . مثل شبگردهايي كه خود را در دشت هاي زيبا و دست باغ هاي بي نوا ببينند و با آبياري آن گل ها و رنگ هاي آن را بدرخشانند . گل هايت را مي بينم . زرد سفيد سرخ بنفش . گل هاي سرخ و بنفش براي هم چشمك مي زنند .من هم به همه شان چشمك مي زنم و اشاره مي كنم كه همه تان زيباييد ولي كسي خيرگي چشم مرا نمي بيند كه در انتهاي چشمانم سوسو مي زند . درختان را مي بينم كه مقابل چشمانم غروب شده اند . تاريكند . درختان در بلندي خود را افراشته اند . جا پاي ماه گذاشته اند . براي ماه هم سايه هايي هست . جلو خورشيد را مي گيرند . جلو ماه را هم مي گيرند . جلو هر چراغي را بتوانند مي گيرند . وقتي پرند ، از اين پر بودن هيچ كسي را زير پاي خود حس نمي كنند . ريز و درشت حشرات از جان درختان تنومند بالا مي روند و در جاهاي امن آن خانه مي كنند . هيكل درختان و قامت من حرف هاي متناقض نثار هم مي كنند . زنبورهايي كه دور گلهاي خوش رنگ و خوش مزه باغ گرديده اند در خانه شان در پس توي درخت خسبيده اند . الان شب است . زنبورها هم در نيمه شب گاهي وز وز مي كنند . زنبور ها هم شايد شب ندارند و روز . وقتي هوا سرد است روي هزاران تخم نطفه بسته مي خوابند كه سرد نشود . ظل تابستان هم آن قدر پر مي زنند كه هوا به تعادل برسد و آذوقه اي كه جمع كرده اند آب نشود . همه ما نگهبان باغ هاي خوديم . هوا كمي سرد است . اما اين سرماها در حرارت من نفوذ نمي پذيرد . مي دانم اين سردي بارشي خواهد داشت .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/۱٠ - سعید