آوازٍانارستانها
نقاش

پدرم نقاشی می کرد

تار هم می ساخت

تار هم می زد

خط خوبی هم داشت

 

 

پدر ِ نقاش ، نقاش است . آدم ها نقاشند و زندگی را برای خودشان نقاشی می کنند . آدم ها خالق نیستند ، نقاش اند ، مهندس اند . آدم ها آهنگ می خوانند . آهنگ ها و مولد آهنگ ها ساخته دست آدم هاست . سرود ها و نوشته ها دسترنج آدم هاست . انسان می تواند طرح بکشد ، بسازد ، بنویسد و بنوازد . انسان آنچه را می کشد که هست . آن چه را می خواند که هست و آن چه را می نویسد که هست . حتی اگر در اندرون زمین باشد ، هست ، فقط انسان آن را کشف می کند .

انسان ماشین می سازد ولی حرکت نمی سازد . انسان رنگ می زند ولی خلق نمی کند . این هنر انسان است که او را از حیوان متمایز می کند . حیوان بینایی انسان را ندارد که بیابد . انسان هنرمند است و برای این هنر است که انسان است . انسان بی هنر انسان نیست ، حیوان است . انسانی که نمی  فهمد و نمی بیند انسان نیست . از حیوان هم پست تر است . هنرمند انسان است و بی هنر حیوان .

پدر فقید هنرمند است . مرگ هنرمند است که مهم است و مرگ انسان مهم است . دو سال که می گذرد هنر جاودانه می شود . مرگ هنرمند هم حس می شود . چون دیگر هنرش نیست . ولی هنوز آسمان آبی است و انسان دوباره باید دل خوش شود تا بتواند به هنر برسد و زیبایی را درک کند و از چهره های زیبای جهان نقش بکشد و آن ها را درک کند . کسی که زیبایی ها و شادی های چهره ها را نفهمد هنرمند نیست و لابد انسان هم نیست .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٩ - سعید
دشتی خنک

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

 تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم   

از دایره بیرون می رود . برای مدتی در تمام دنیا گشت می کند . از محدودیت لحظه ها و واحه ها که فراتر رفت ، در گستردگی اندوه های دنیا غوطه می خورد . در لطافت عرفان دنیا غنی می شود و از باغ پرطراوت آن سرمست می شود . از محصولات علم روز استفاده می شود . تنوعات و مصنوعات بشری که انواع و اقسام آن مانند تک و تک نور چراغ های آویزان از ریسه می درخشد . آدمی آزاد پله پله با درس تدین و مذهب به دیدار خدا می رود و هر لحظه نزدیک شدن به خدا چون پله ای ترقی است که انسان را ه دلدار نزدیک می سازد . در این سیروسلوک انسان عابد وقتی به شک هم برسد آن را می پوید و عرضه  می کند تا در نهایت بیماری شک او  با داروی یقین درمان شود . بی نیازی در عالم ماده نصیب هرکسی نمی شود . سلوک معنوی و سیر دنیوی برای توام بودن نیاز به بضاعت نفس و قدرت پرهیز دارد و آن درک استغناست . و آن مانند نسیمی آرام و ملایم و خنک است که دل و روح انسان را می نوازد و برای تکامل تشویقش می کند . انسان های غنی از نفس با مهربانی زندگی آرامش پیدا می کنند . مردان و زنان با محبت دنیای خود را تبدیل به باران زاری می کنند که در آن همیشه گیاه های رستنی هست و صفا هست . محبت اگر نباشد انسان مانند دشت ترک خورده ای است . این دشت با طراوت غنی و دلپذیر استغنا و آرامش نفس  به واحه ای دلپذیر تبدیل می شود .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۱۸ - سعید
حاشیه بر صدای پای آب

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر ز آب روان

   هرکسی زادگاهی دارد . هر شخصی به جایی که در آن متولد شده است منسوب است . اکثر مردم رنگ افتخار شهر و دیارشان را به خود می گیرند . هیچ کسی نیست که از وطن خود گریزان باشد . وطن مرز ندارد ولی مرکز دارد . وطن هر کسی جایی است که نام وقلب او با آن پیوند خورده است . کسانی که دین بیشتری به زادگاه خود دارند بیش از هر کس دیگری به آن مفتخر بوده و خدمت می کنند . درد وطن مانند درد جان است .افتخار وطن افتخار این گونه آدم هایش است . این افراد همچنان که وطن خود بر دیگران ، به جان خود نیز بر شعور خود افتخار می کنند . در وجود خود چیزی دارند که آن را با دنیا عوض نمی کنند . آدم هایی بر وجود خود افتخار می کنند که قدر و منزلت آن را بدانند . انسان هایی که به وجود خود و وطن خود افتخار می کنند جز با هم ارز و یا بیشتر وجود آن را عوض نمی کنند . انسان های بزرگ از زندگی ناله نمی کنند . برای تکه نانی و دَم ِ نفسی که می کشند قانعند و آن را نعمت می دانند ....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٦ - سعید
جنگل

    جنگل شده ای ، انبوه بی نظمی . هر کسی سازی می زند . هر برگی اندازه ای می گیرد . هر درختی پهنایی می گزیند . آن که نیرومندتر و تنومندتر است ، دست بر آسمان سقف کرده ، آفتاب جمع می کند . قدرتمندتر می شود . تنومندتر می شود . ارتفاع کوه می شود . برای یافتن میوه ای بر اوج ها به پرواز باید ، آسمان ها را پیمود .آنان که عجوزه و ضعیف اند در زیر پاهای تنومندان مانده اند . برگ های تودرتو ، درختچه های باری به هر جهت ، هر کس هر جا توانسته روئیده ؛ رستن را حساب و نظمـــی نیست . زمین تقسیم شده و همة باران خورده شده است . بدون آن که هدفی معین و حساب شده در این ورطه باشد .     این که جنگل ، جنگل است ، استعدادهای طبیعی آن است . جاهایی که جنگل شکل گرفته ، باران و نور به وفور است . دریا و رطوبت در نزدیکی آن است . بی قانونی جنگل به صورت طبیعی خود قانون است . کفة ترازوی آب و خشکی وقتی نابرابر باشد باید برنامة تقسیم آب حساب شده پیمایش شود . مثل برادرانی می شود که سهم الارث را یکی می برد و کاسة دیگران تهی می ماند  .    باغبان می گفت بادیة بالا سه واعظ داشت . آن دو که از نعمت حیا سریع تر بودند همة مجالس را چیده بوده و افتخار کسب رزق دنیا و مابعد را از شمول نفر آخر ستانده بودند . سومی لاجرم کوچ کرد چون در نهایت از سوی برادران واعظ خود به دعایی میهمان می شد . درختان قدرتمند نیز نهال های ضعیف  را که زیر سایه شان انتظار چندین سالة نور می کنند هیچ گاه نمی بینند. آن ها درختند و تو باغ و مادر درختان هستی و قدرت دریافت این را داری که یا خودت رسم خود را دین کنی و یا به آن هایی که فرصت گفت می خواهند نشط دهی . تو جنگل نیستی ، باغ  هستی و می توانی برای نظم خود از هوش و معنی استفاده نمایی . می توانی به دشت تفکر فرو روی و پستی و بلندی های خود را به نفع همه نظم دهی .                

" همه می مانند .   

  بر این ، نظمی ، قانونی

آب ، 

خاک ،                

و برگ

مصداقی باید .

قدرت و شوکت منظم                

بلند و کوتاه ، یک شمول

همه یک بودن ،

 آشنای هدفدارنه جنگل بی تخم و آب و رستن ،

خودرو و آبستن

همه با هم

جزئی از باغ مانند  ."

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - سعید
دلالان نیستی

   حورای سبز پوش ، دلالان نیستی ، محتاجان فخر و تملک و تجسم اند . آنان زنار خود را از خواستن می سازند و بر خواهش های خودمهر توانستن می زنند . نیستی پرستان عاشق همة هستی انـــــد . آن چه در اطرافشان هست در خود فرو برند غافل از این که شاید جذب آن باعث نابودی شان گردد .    این دلالان برای خواسته خود دست به زور می یازند تا آن چه خواهند بیابند . مطلوبشان اگر ضعیف باشد در مصاف اول بر آن چیره می شوند . گاه سنگر مقصود خاستگاه منجنیق عدم را می شناسد ، هوش خود پنجه می کنـــد . این موقع استاد عدم از در تزویر بر او وارد می شود . چنان می نماید که خود خواسته اند و آن چه نامطلوب است یا خود حریف است و یا دیگرانی که سنگر دشمن نامشخص شود و آن گاه از خنجر پشت بر او فائق آید . گاه از حاشیه های هدف بر او دشمن می تراشد . این گونه خود بدون آن که اظهار دشمنی کند در قالب دوست نقشة شوم خود را عملی می کند .    گاهی تزویر هم عملی نمی شود . سلاح زیور به ملکه ها می پوشاند . آن گاه سستی و خمودی از جانب ملوک هوش بر ستون هدف وارد می شود . چیزی در دشمن نیست مگر زیبایی و طنازی هایی که قطره قطره می کشد به سوی بازی های بی خردی  و آن وقت است که دلالان تقابل را به جای جنگ و طلب به بیمای می کشند و دیگر سنگری نیست تا بـــرمنجنیق اقلا خرده بیاندازد . مالک عدم صاحب همة فخرها ، تملک ها و تجسم ها می شود . دلالان نیستی به هر طریق بتوانند زوار خود را زیـــاد می کنند ؛ بازارشان در رونق افتد ، همیشه جنس و مشتری داشته باشند .    راه هایی هم هست که دشمنی تمام نشود . دشمنی دلالان نیستی ، خودخواهی شان است . برای آن ها خواستن فقط تملک است  ، نه چیز دیگر               

 " همة جلبک های زمین

ساختة مرداب ها هستند .

و یا مردارهای ساختگی

آب روان مهربانی است

مرداب قساوت رفتن است ."

   بر روی بزهکاران خواهش باید گذشت ، نتوانند در روی زیبــــایان جاریِ عشق ، شکل های ماندگار بتراشند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٤ - سعید
دو باغ

   حکایت تو حکایت آن باغی است کـــــه باغ انگور در میان با درختان خرما احاطه و میانش کشتزاری حاصلخیز دارد . همة درختان میوه های خود را بی کم و کاست عرضه می کنند . وسط باغ جویی زلال روان است . وجود و اندیشه اش را توازن پر نمی کند . تفاخــــر وجودش را پر می کند . به باغ کم آب کناری اشاره های متکبرانه می زند . نفسش ستم کار می شود . پائیــــز و طوفان از ایدش می رود . شب و صیاد یادش می رود . اهریمنان و دشمنان خود را از دوست تمییز نمی دهد . آتشی نقد می کند . شبی ناباور با خاک صبح یکسانش می کنــــد . وقت شبنم آب جوی در قلب زمین می رود . باغ متکبر تشنه و خشک می شود . تگرگ ها و اشعه ها میوه ها و آثارش را می پوکاند . باغِ خشنود بدست بادها زیر و زبر و فانی می شود . اثری از آن نمی مانــــد . بیابانی می شود خشک و همة هویتِ تفکر خود زا باز می یابد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢۳ - سعید
عاشق ِما

 بارش هاي قبل را زمين و باغ هايي كه دارد فرو خورده اند . دشت هاي باز و بيابان ها هم آب را فرو مي خورند . اما حاصل باغ ازاين آب ها زيبا تر است . باغ همة باران را به توليد همت مي كند . باغ باران را ميوه مي كند و برگ ، باران را نعمت مي كند . گاهي هم نعمت زياد مي شود . انگار تعداد ميوه ها بايد هميشه از باران بيشتر باشد . اين قدر باران را كسي نمي خواهد . حدي در باران بايد . خواستن باران هم همين طور .  اگر باغ ها هرس شوند ، كمي باران كافي خواهد بود و اين قدر اهل كشت آرزوي باران نمي كنند تا اسراف باغ هاي شلوغ را جبران كنند .

          " تمام نمي شود !؟

          تمام مي شود

          باران "

  هوا گرم مي شود ، شاعر تَرَك مي شوم . هوا سرد مي شود . لرزش درنگ شده ام ، ايستاده ام . من ايستاده ام و به تماشا مشغولم . چه چيزها مي بينم و نمي توانم گفتن ؛ چه چيزها مي گويم و تو را آسايش پذيرفتن شان نيست ! اين همه متهـــــم به عيب گويي و طعنه مي كني و اين دلسوزي مـــرا در اين سرد و گرم روزگار به انگشتِ " تو " گناهكـــــار  مي دانـــي . گفته اند محبان فقط حسن محبوب را می بینند . اما من محب همین وجود تو نیستم . من اگر عاشقی منوط به پذیرفتن تضادها و مرض ها به عنوان برگ تقدیری باشد آن نیستم . من عاشق نیستم .

          " من عاشق نیستم .

          مرگ عاشق ماست

          برگ های تن تو

          عاشق ماست "

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٢٤ - سعید
سايه ها

   پرنده اي مي پرد . چراغ هايي در تاريكي باغ مي درخشد . به يقين حشرات جنبنده ستاره اند . رنگ باغ در اين غروب نيمه تاريك بيشتر شده است . من براي شب هاي باغ هم عشقي وسيع دارم . شب هاي آن از جنس نيمه فراموشي و نيمه رويا است . شب هاي آن مثل لحظه هايي است كه خودم را گم كرده باشم و در پي يافتم دل گم شده ام بگردم . مثل شبگردهايي كه خود را در دشت هاي زيبا و دست باغ هاي بي نوا ببينند و با آبياري آن گل ها و رنگ هاي آن را بدرخشانند . گل هايت را مي بينم . زرد سفيد سرخ بنفش . گل هاي سرخ و بنفش براي هم چشمك مي زنند .من هم به همه شان چشمك مي زنم و اشاره مي كنم كه همه تان زيباييد ولي كسي خيرگي چشم مرا نمي بيند كه در انتهاي چشمانم سوسو مي زند . درختان را مي بينم كه مقابل چشمانم غروب شده اند . تاريكند . درختان در بلندي خود را افراشته اند . جا پاي ماه گذاشته اند . براي ماه هم سايه هايي هست . جلو خورشيد را مي گيرند . جلو ماه را هم مي گيرند . جلو هر چراغي را بتوانند مي گيرند . وقتي پرند ، از اين پر بودن هيچ كسي را زير پاي خود حس نمي كنند . ريز و درشت حشرات از جان درختان تنومند بالا مي روند و در جاهاي امن آن خانه مي كنند . هيكل درختان و قامت من حرف هاي متناقض نثار هم مي كنند . زنبورهايي كه دور گلهاي خوش رنگ و خوش مزه باغ گرديده اند در خانه شان در پس توي درخت خسبيده اند . الان شب است . زنبورها هم در نيمه شب گاهي وز وز مي كنند . زنبور ها هم شايد شب ندارند و روز . وقتي هوا سرد است روي هزاران تخم نطفه بسته مي خوابند كه سرد نشود . ظل تابستان هم آن قدر پر مي زنند كه هوا به تعادل برسد و آذوقه اي كه جمع كرده اند آب نشود . همه ما نگهبان باغ هاي خوديم . هوا كمي سرد است . اما اين سرماها در حرارت من نفوذ نمي پذيرد . مي دانم اين سردي بارشي خواهد داشت .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٠ - سعید
خار

   وجود تو براي من هوس انگيز است . وجود تو براي من سوال انگيز است . همة هوس ها سوال انگيزند . همة درختان راهي به دوزخ دارند . وجود تو و دوزخ تو براي من تفكر انگيز و قابل نقد است . مرا به خانة سبزت راه بده  تا از اين سوال ها و اين انتظارها برهم . مرا به اندرون راه بده تا با حل اين سوال ها تو را در راه آرماني و بدون دوزخ جاري سازم . از برزخ هميشگي برهانمت . مي خواهم بدانم چرا هزاران سال است در زمين طعم عافيت هميشگي و جاري نيست . چرا برخي خشك اند و برخي تر . مي خواهم از اندرون تو راهي به اين مكاشفه پيدا كنم . بدانم در اندرون تو چه رستني هايي مي رويند . از جوي هايت چه زلال هايي كه مي ريزند . در بادها چه مفهومي هست . در آسمان و باران چه حكمت و واژه اي است . در خاك قهوه اي دشت و انتهاي زرد بيابان چه نعمتي هست . هدف و وظيفة خار چيست و گل چگونه است .تركيب اين دو در يك باغ كنار هم چيست . چرا بعضي از خارها شكل گل هستند و برخي كنارگل ؟ مي دانم خارهايت مي گزند و زهر دارند و براي حل اين سوال ها بايد از بهشتي شدن و آرامش بگذرم . اما من آنم كه از گزش و نكوهش نمي هراسم .نه خارهاي تنها نه همجواران گل هاي زيبا ! من آنم كه همه عمرم را نه ديگري بلكه خود گــَـزيده ام . اين همه سال كه بر روي آتش و آهن سوار بودم و به سويت مي آمدم همه اش گزيده شدن بود و تلخي ؛ تمام شده است . من براي تو فنا شده ام . خارهاي تو در ارادت و شعف من تاثيري ندارند . خارهایت برای من گل هستند . من خواهان  هدفمندي خارهای توام . براي اشاعة زيبايي در همة جهان بايد فهمید علت زيبايي گل هاي تو چيست .مي خواهم به اين راز پي ببرم كه خار چیست و برای چه عاشقــــانِ بوته ها و گل ها و زيبايي ها را می گزد ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٦ - سعید
مرگ نابودي

   براي آن كه حقيقتي بدمد و نوري طلوع كند ، مي ميرم . براي نابودي هرچه درد و ناهماهنگي در هستي است نيست مي شوم ، ساقط مي شوم . هستي اگر به درد يك افادة صبحگاهي بخورد تعالي است ، در اين هستي شدن و همجوشي با طليعة صبح صادق نيلوفري ذره اي واژگون مي شوم و شانة زرد بي مقدارم را به راز بامدادان مي بخشم .

" مرگِ راهِ حق

يك رسانه است

كشتار انبوه ميوه ها

اخبار وجود تگرگ است .

مرگ بر تگرگ

روشنيِ باران است .

نابوديِ باد سهمگين

جلوة صبح سرافراز

مرگِ من ،

 مرگِ آتيِ

تگرگ و تيپاست .

مرگِ من مرگِ

                            نابودي است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/٢٦ - سعید





Powered by WebGozar